تبليغاتX
سایه های غم

سایه های غم

خار خشکم شاخ بی برگم نمی دانم ولی....خویش می سوزد مرا بیگانه می سوزد مرا

داستان مردی تنها

دم دمهای غروب بود . نور خورشید از لابلای شاخه  ها و برگهای درختان که به کوچه خم شده بودند بر کف کوچه می تابید . و تصویرزیبائی را روی کف کوچه که از شن و ماسه و خاک پوشیده شده بود ترسیم کرده بود. جویبار کوچکی که از لابلای شن و ماسه وسط کوچه بطرف پائین جاری بود طراوت خاصی به محیط می بخشید و بوی نم خاک روح آدمی رانوازش می داد.  

مردی داشت آرام آرام تن رنجور خود را در کوچه های خاطره ها پیش می کشید. بوی نسترنها فضای کوچه را پر کرده بود. او در حالی که به زحمت قدم از قدم بر می داشت .تمام کوله بار خاطرات چندین ساله را با خود بدوش داشت. اشک در چشمان بی فروغش حلقه بسته بود. دیگر از آن اشکهای سیل آسا خبری نبود.ولی آه های پی در پی او دل هر رهگذری را سخت می سوزاند.

باد ملایم و سرد پائیزی موهای سفید و آشفته مرد را که از کنار کلاه دست بافش بیرون زده بود تاب می داد. هر قدمی که بر می داشت گذشت ایام و روزهائی که طی کرده بود مثل پرده سینما از برابر چشمانش خطور می کرد. اکنون او بود و جسمی فرسوده و دلی افسرده با کوله باری از خاطره های تلخ و سنگین و یک عمری طولانی و بی حاصل. او می خواست جائی پیدا کند  و و کوله بارش را بزمین بگذارد و یا آنرا خالی کند. ولی هر وقت می خواست در داخل کوله بارش چیزی پیدا نبود. و این بیشتر آزارش می داد.

در انتهای کوچه که به چند راهی ختم می شد کلبه ای کوچک اما سرد و تاریک بچشم می خورد کلبه ای سوت و کور، نه کسی بود آب و جاروش کند و نه چراغی را برافروزد.باد در چوبی کهنه کلبه را که نیمه باز بود تکان می داد و صدای جیر جیر آن فضای کوچه را پر می کرد . و برگهای خشک رنگارنگ ریخته شده در کف کوچه را به این طرف و آنطرف برده و بازی میداد. پیر مرد دیگر نای راه رفتن نداشت گوئی هیچ رغبتی به خونه رفتن ندارد. اما چاره ای نبود .دیگر تن نحیف و رنجورش تحمل سوز باد پائیز را نداشت و از طرفی دلش سخت گرفته بود. می خواست بخونه برسد و اجاق کوچک و سرد کلبه را روشن کند و خودش را گرم کند و دوباره خاطرات یک عمر طولانی را که به اندازۀ قرنها بود از یاد بگذراند. آخر او بود و تنهائی. و حاصلی جز این خاطرات از این عمر بر باد رفته نداشت.

در را باز کرد.و وارد کلبه شد. گوئی به یک ساحل آرامی رسیده است. با اینکه از در و دیوار آن غم می بارید ولی پیر مرد احساس امنیت خاصی می کرد.چرا در کوچه و محله سنگینی نگاه مردم را بر تمامی وجود خودش حس می کرد و این سخت ، دل رنجور و زخم خورده او ازار می داد .طوبره پارچه ای کهنه اش را در گوشه ای از کلبه برزمین نهاد و دستان خود را به هم مالید و کناره اجاق سرد و خاموش که داخل دیوار بود ، رفت . چند تکه چوب خشک که کناره اجاق روی یک پارچه چند وصلۀ رنگ برنگ کهنه چیده شده بود برداشت و داخل اجاق گذاشت. مقداری نفت که داخل یک شیشه قهوه ای دارو بود روی چوبها ریخت سپس کاغذی مچاله کرده و آتش زد و زیر چوب ها گذاشت . در حالی کم کم چوبهای مشتعل می شدند پیر مرد چشمان بی رمق خود را به شعله های آتش دوخت و برای لحظاتی ساکت ماند.

ارام یک دست خود بر زمین و دست دیگر را بر زانوی خود گذاشت و بزحمت از جا برخاست و کتری مسی سیاه خود را برداشت و مقداری آب از کوزه ای که پشت در کلبه بود داخل آن ریخت و آرام آرام تکونش داد و آب آنرا داخل گلدان کوچکی که یک بوته شمعدانی توش بود و پشت پنجره کوچک کلبه گذاشته شده بود ریخت بعد دوباره از کوزه اب گرفت و کنار اجاق قرار داد.دیگر هوا کم کم تاریک می شد. آرام ارام کنار طاقچه رفت و چراغ گرد سوز نفتی که داشت برداشت و روی صندوق چوبی که کنار دیوار بود قرار دادو آرام خودش نیز یک طرف آن نشست. دستانش دیگر توان انجام کار نداشت. در حالیکه آنها را بر هم می  مالید حباب شیشه ای چراغ را برداشت و با دستمالی که زیر صندوق بود شروع به پاک کردن حباب کرد گاهی برای پاک کردن لکه ها که پاک نمی شدند حباب را نزدیک دهانش می آورد و آنرا ها می کرد . فتیله را بالا زد. چیس. صدای روشن شدن کبریت برای لحظه ای فضای کلبه را پر کرد. پیر مرد چراغ را روشن کرد و حباب آنرا در جایش نهاد . به آرامی بلند شد و چراغ را دوباره در طاقچه گذاشت.

زیر نور چراغ دانه های کاه روی دیوار بوضوح دیده می شد. دیگر نای هیچ کاری رانداشت. یک صندلی چوبی کهنه روبروی اجاق دیواریش بود . آرام آرام خود را کنار صندلی رساند و تن خسته و نحیف خود را روی آن انداخت. سرش را بر پشتی بلند صندلی تکیه داد و چشمان بی فروغ خود را بر شعله های آتش اجاق دوخت. حال عجیبی داشت. گوئی به پایان راه رسیده است. دیگر از شفافیت اطراف مردمک چشمانش خبری نبود. گاهی قطره اشکی در گوشه چشمانش حلقه می بست.

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:26  توسط ناصر  |